مولانا محمد بن احمد بيغمى

56

داراب نامه ( فارسى )

اين همه بر من ز جور دور چرخ چنبريست * اى مسلمانان فغان از دور چرخ چنبرى ! اى دريغ كه كوكب شادمانى از اوج سعادت رو بحضيض نهاد و چشمهء زندگانى و چهرهء امانى سياه‌تر از قير و قار گشت و مشرب عذب خوش دلى تيرگى پذيرفت و ضعف عظيم بر جوهر نفس استيلا يافت ، شعر : اگر مورى سخن گويد و گر مويى روان دارد * من آن مور سخن گويم من آن مويم كه جان دارد تنم چون سايهء مويست و دل چون ديدهء موران * ز هجر غاليه مويى كه چون موران ميان دارد تنم چون موى زر اندود و زرين مور خون افشان * نه مويى كآن گره گيرد ، نه مورى كآن روان دارد من آن مويم كه از زارى پى مورى بپوشاند * من آن مورم كه از سستى كم از مويى توان دارد « 1 » اين بگفت و بدان زارى و خوارى از آن رباط بيرون آمد و قدم در شهر مسلميه نهاد . نالان و افتان و خيزان ، چوبى را عصا كرده ، پيراهن خون‌آلود در بر و كلاهى خون‌آلود بر سر ، گريان و نالان و نوحه‌كنان از فراق ياران مىآمد و ميگفت ، بيت : چرخا فلكا فلك لكا لك فلكا * كارم ز تو شد هلك لكا لك هلكا دانى كه چه گفت : آن فلك لك فلكا * ملكا ملكا ملك لكا لك ملكا « 2 » همچنين ميرفت تا در ميان بازار رسيد ، بدكان سبزىفروشى ، سبزيهاى تر و تازه چون زمرد سبز بر هم چيده و آب تازه برو ريخته . برابرش دكان نان‌بايى ، نانهاى سچاپى و گردهاى سمرقندى چون قرص خورشيد سرخ و سفيد بر هم نهاده ، فرخ‌زاد را

--> ( 1 ) - شعر از شهاب الدين عمعق بخارايى است . ( 2 ) - گويا اين دو بيتى از ابيات عاميانه و شايعه در ميان عوام الناس بوده است زيرا تركيبات آن عاميانه و غير ادبى به نظر ميآيد .